أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
254
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
بر تو كه چيزى از تو بپرسم راست بگوى ، گفت : چيست ؟ - گفت : خواستى كه محمّد بجاى تو در دست ما اسير بودى و تو بسلامت بودى بمدينه و محمّد اينجايگاه در دست ما اسير و كشته ، گفت : بخداى كه هرگز نخواهم و خواهم كه جان من فداى محمّد بود تا هر مكاره كه به دو خواهد رسيدن به من رسد ابو سفيان گفت : هرگز نديدم كسى را كه اصحابش وى را دوست دارند چنان كه اصحاب محمّد محمّد را ، آنگه اين غلام او را ببرد و بكشت و نام اين غلام نسطاس بود . چون خبر برسول آمد صحابه را گفت : كيست از شما كه برود و حبيب را از آن درخت فروگيرد و بهشت او را باشد ؟ - زبير گفت : يا رسول اللّه مقداد اسود را با من بفرست تا برويم باشد كه وى را بياريم ، رسول ايشانرا بفرستاد ، بروز پنهان مىشدند و بشب ميرفتند به تنعيم رسيدند درخت حبيب را بديدند چهل مرد مشرك پيرامن درخت خفته بودند مست خواب او را از درخت فروگرفتند چهل روز برو گذشته بود و او هيچ متغيّر نشده بود دست خود را بر جراحت نهاده بود خون از جراحت او مىآمد رنگ ، رنگ خون بود و بوى ، بوى مشك ، زبير او را بر اسب خود گرفت و اسب را براند مشركان بيدار شدند حبيب را بر درخت نديدند آواز در قريش دادند هفتاد سوار بر نشستند و از پى ايشان بيامدند و دريشان رسيدند و زبير حبيب را از اسب در افكند چون به زمين افتاد زمينش فرو برد او را بليع الارض نام نهادند آنگه زبير آواز داد و گفت : براى چه مىآئيد من زبير بن العوّامم و اين مقداد اسود است دو شير بيشهايم اگر خواهيد تا بتيغ كارزار كنيم و اگر خواهيد پياده قتال كنيم و اگر خواهيد برويم ، گفتند : هر كجا كه خواهيد برويد ايشان با مكّه شدند و اينان با پيش رسول آمدند ، در وقتى كه حبيب و اصحابش را آن كار افتاد منافقان گفتند : ديديد شما كه ايشان چه كردند خود را بدست خود هلاك كردند ، چون رسول صلى اللّه عليه و آله از گفت ايشان خبر يافت بنزديك رسول آمدند و سخنهاى خوش گفتند و سوگندان خوردند كه در دل ايشان نفاق نيست خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت : از مردمان كسى هست كه گفت او ترا خوش مىآيد و سخن او ترا بعجب مىدارد به زبان چابكى و چاپلوسى مىكند و دوستى و ايمان ظاهر مىكند و خداى